سال پیش به اندازه ی سی سال عمری که کردم منو با تجربه کرد.
http://www.ghazalparish.blogfa.com/
سال پیش سیاه بود ولی روز وشبای وحشتناکش به من یاد دادن قدر همه ی چیزایی که خدا بهم داده رو
بدونم. قدر همون نفسی که می کشم. همون امیدی که به آینده دارم. قدر همون هورمونایی که تو بدن آدم
هست واگه یک کم بالا پائین بشن کارت به جنون می کشه . فکر نکنید برای شما پیش نمیاد .مرز بین سلامت
روحی وجسمی با بیماری وروحی وجسمی فقط چند دقیقه است. یک کم که نتونی اون چیزایی که تو
واقعیت زندگیته رو باور کنی وبخوای همه ی زندگیت آرمانی باشه این بلا سرت میاد. لرستان بودم بابا
ومامان اومده بودن ببینن منو که یه جنین توی شکم داشتم و به خدا می گفتم خدایا این چه وقت امتحانت
بود؟ یه مادر الان باید تو سلامت روحی وجسمی باشه ومن اینطور دارم با بیماری که به جونم افتاده دست
وپنجه نرم می کنم. حالا نمی دونم به خاطر استرس وافسردگی زیاد بود یا به دلیل داروهایی که بهم داده
بودند که قدرت دید وتوان حرف زدن رو ازم گرفته بود . باورتون میشه ؟ یک هفته نه می تونستم جایی رو
ببینم نه می تونستم کلمه ای رو کامل بگم وچند شب حتی پلک هم روی هم نگذاشتم. بابا وقتی منو دید زودتر از مامان اومد تو خونه وگفت الهی فدای
اون چشای خوشگلت بشم بابا چی به سر چشمات اومده؟ بغلش کردم و گریه کردم....... نمی تونستم
حرف بزنم ولی خدا ی مهربونم گریه رو که ازم نگرفته بود می تونستم باهاش به بابا بفهمونم که دوسش دارم و......
بابا برام شعر نوشت. بابا برام گریه کرد. بابام گفت اگه شده می برمت اون ور دنیا تا خوب بشی ومن بودم
که به خاطر بابا و مامان ودخترام وشعرام و.... به در ودیوار زدم ودارو هامو سروقت خوردم ومشاوره رفتم و
کتاب روان شناسی خوندم وتمرین کردم و زندگی رو از سر گرفتم.
شعر پدرم که برام سروده بود:
دخترم ای نور چشمان ترم
کی توان رنجوریت را بنگرم؟
کن توکل بر خداوند کریم
شادیت آغاز گردد دخترم
باز شعر خویش را آغاز کن
همچو قمری از قفس پرواز کن
من ندارم طاقت رنجوریت
جان بابا اخم خود را باز کن
قلب من بشکسته از رنجوریت
من فدایت چشم خودرا باز کن
کن سخن آغاز همچون شادیت
من بقربانت زبانت باز کن
جالب اینه که من قبل از اون ماجرا همیشه بیشتر از همه بابا رو می خندوندم اونقدر با لا وپائین می پریدم و
چرت وپرت می گفتم که با با هیچ وقت دوست نداشت برم خونمون این منی که میگم همین من سی
سالگی هام بود نه اینکه فکر کنید تو بچگی هام انقدر شاد بودم. بابا اینا کاشان زندگی می کنن ومن
خرم آباد.
اما من تو اوج بیماریم این شعر پدرم رو نمی فهمیدم وباهاش ارتباط نمی گرفتم می گفتم چه جوری دوباره
می تونم شادی رو به آغوش بکشم.
موقع بیماریم افکارم اینطور بود باورتون میشه فقط به صادق هدایت فکر می کردم ودلم می خواست جسارت
اونو داشتم. اینم شعر اون موقع:
می خواهم از صادق بگویم
از بوف کور نگاهش
از احاطه ی وحشی کلمات در روحش
از عصیان آدرنالین در خونش
از غلیان....
از افکار منفی ممتد در ذهنش
صادق چقدر دوست داشت مثبت بیاندیشد!
صادق چقدر زندگی را...
اکنون چند ماهی است به صادق می اندیشم
واینکه چرا جسارت صادق را....
از عصیان آدرنالین در خونم
از احاطه ی وحشی کلمات در روحم
واز اینکه چقدر زندگی را دوست ندارم ودارم.
راستی چرا هدایت فواید گیاهخواری را نوشت؟
اما حالا خوبم واز اون به بعد خدای خوبم وبنده هاشو بیشتر دوست دارم.
حالا سها دخترم که یک سالشه داره برام لبخند می زنه ومن روی لبش بوسه می زنم.
تا سلامی
درادامه چند سه تائی ازایشان بخوانیم
ادامه مطلب ...